S O S

شرایط بسیار حاد و گرسنگی شدید نوزادان در غزه

 

از طریق شماره حساب‌های زیر متعلق به بنیاد خیریه ام الیتامی الخدیجه الکبری، می‌توانید در توزیع مایحتاج مورد نیاز میان مردم غزه سهیم شوید.

 

بنیادخیریه ام الیتامىٰ الخدیجة الکبرىٰ سلام الله علیها 

——————————————-

بانک پاسارگاد 

شماره کارت : 5022291329674046

شماره حساب : 2308100179177931

شماره شباء : IR710570023081017917793101

——————————————

بانک ملت 

شماره کارت: 6104338926896834

شماره حساب : 8899889953

شماره شبا: IR210120020000008899889953

 

🔻🔻🔻

با اسکرین‌شات همراه شوید

@screenshotpersian

  • ۴
  • نظرات [ ۱ ]
    • سر مست
    • يكشنبه ۳ تیر ۰۳

    ان الذی فرض علیک القرآن لرآدک الی معاد

    بسم الله الرحمن الرحیم

    [یاد کن] هنگامی را که موسی به خانواده اش گفت: به راستی من آتشی را از دور دیدم، به زودی خبری از آن برای شما می آورم، یا از آن شعله ای برگرفته به شما می رسانم تا خود را گرم کنید،

    پس هنگامی که نزد آن آمد، ندا رسید که پربرکت باد آنکه در آتش است و آنکه پیرامون آن است، و منزّه و پاک است خدا که پروردگار جهانیان است.

     

    دوست داشتن موضوعیت دارد. دوست داشتن می تواند جای طلا جای آهن و جای خون کار کند. و دوست داشتن همیشه همراه با آن که دوستی اش را ناخواسته توی دامن دلت انداخته اند همراه بوده است. حسین حلاج در سالهای اوج شوریدگی اش در زندان، هنوز آن شبح بانویی را که در ایام نوجوانی از پس پرده ای دیده بود،  می دید و دوست می داشت و از این بابت توبه خواه بود.

    تو شعله را دیدی؟ یا خودت شعله شدی؟ فقط سوره های طا سین را بخوان، تا بدانی که سوختنهایت علامت رسالتت هستند. و آن کس که از عشقی می سوزد، نباید به غار برود، بلکه باید میان مردم داد بزند که سوختم...

    باور کن، حسین حلاج با  جان شعله ور، میان مردم، فریاد کشید و همین طوری با طلا که خدای مردم و حاکمان بود جنگید بدون نیاز به آن اسلحه های  آهنی و ریختن خونها که چاره اندیشی فرقه ها برای مبارزه بود. اصلا حلاج با صفای روح شعله ورش با جنگ جنگید و بهایش دار و مثله شدن و سوزاندن بود.

     

    اشتباه می کنند که می گویند جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد،رسالتش همین بود ...

     

    حلاج گفته است:

    عشق تا وقتی پنهان است خطر دارد فقط وقتی انسان از آنچه وی را برحذر داشته اند قدم آن سوتر می نهد امن خاطر می یابد. عشق آنجا خوش است که آن را به زبان آرند چنانکه آتش تا وقتی در سنگ پنهان است و از آن برنیامده است طبع آتش را ندارد.

    # شعله ی طور، عبدالحسین زرین کوب(زندگی و اندیشه ی حسین منصور حلاج)

     

    +نی عزیز، نبودنت، از تو نی گرامی تری ساخت. هر چند که نیستی همیشه، توی سرشت نیستان تو  بود. از نیستان شعله ورت مراقبت کن، کل شهر لازمش دارد. 

    باید دوست داشتن را از دست نگذاشت ..

    در این زمانه ی آهنین ...

    صلی الله علی الباکین علی الحسین.

  • ۸
  • نظرات [ ۶ ]
    • سر مست
    • سه شنبه ۲۹ خرداد ۰۳

    آلاء، خلیل، جسارت و چند بی نهایت دیگر

    بچه ها اصرار کردند کتاب بخریم. آمده بودیم فقط زیرپوش بخریم اما کتاب خریدن را نمی شد تعطیل کرد.

    شاه عبدالعظیم همیشه به یک کرشمه دو کارش مشهور بوده است. آن  شب هزار کرشمه شد، که توی آن فروشگاه پر از عطر و تسبیح و مفاتیح، کتاب شماها را پیدا کردیم. یعنی در اصل ف پیدا کرد و اصرار که مامان این درباره غزه است...

    کتاب را امروز توی اداره تمام کردم! لابلای کارها و خدا من را ببخشد...

    دلم می خواهد یک فریاد بزرگ بکشم. از شعف پیدا کردن آدمهایی که نه با سر و نه با پا راه می روند و نه کلاهشان پاره می شود و نه کفششان.

    آدمهایی که با دل راه می روند و دلشان عجب راه درازی می رود:

    از شیلی تا ایران، از ایران تا مصر، از زندان پلیسهای مصری تا زندان نیروهای امنیتی ایران

    حسرت به دلم ماند یکبار یک توصیه کوچولو به بغل دستی ام بکنم، که فلانی راستش این ره که می روی...

    هزار جور ملاحظه و مبادا...

    واین آدم ..خلیل! نمی گویم چه کاره بوده و چه کارها کرده...

    خلیل نمی دانم تو را بیشتر دوست دارم یا آلاء را...

    چرا می دانم. تو را. و آلاء را و آن طور عاشق شدنتان را و آن طور به هم رسیدنتان را

    بار دیگر می خواهم به طرز داستان نویسی  یک نفر انتقاد کنم.

    می خواهم به نویسنده ی داستان شما دو تن متذکر بشوم که ای قادر متعال شورش را یک کمی در نیاورده ای؟

    یعنی بیش از این امکان نداشت مانع سر راه این دو نفر باشد ها

    قول میدهم، نه در زمین و نه در آسمان و نه در خانواده، حکومت، مذهب، فرهنگ جغرافیا....

    بخوانید کتاب تاوان عاشقی نوشته ی محمدعلی جعفری را ...عوض رمان بخوانید ولی اگر دیدید تصاویرش بدجوری زنده و دردناک و واقعی و شیرین است تعجب نکنید. چون کاملا مستند و واقعی است.

    گزیده ای از کتاب:

    : سختی آن سفر به دیدن فلسطین می ارزید. در مسیر رفت به اصرار من رفتیم مرز اردن و فلسطین. دیدن خاک فلسطین، از راه دور هم شیرین بود

    -شیلت پلسطینو را هم آنجا خریدی؟

    :چند تا بله پشت سر هم نوشت که لحن (عجب دختر باهوشی) از آن بلند می شد.چشمانم را بستم. صدای درهم تلاطم آب، آرامم می کرد.

    -من آرزو دارم در فلسطین زندگی کنم و همانجا دفن شوم!

    نوشتم (اسمت به آمریکائی ها نمی خورد!)

    -"رودریگو الکسیس چندیا سعدی " بودم. مسلمان که شدم به عشق آن سرزمینی که تو داری روی آن راه می روی اسم و فامیلم رو عوض کردم. خلیل را از شهر الخلیل گرفتم، ساحوری هم بخاطر بیت ساحور.

     

     

    بعد نوشت: آقای خلیل شک ندارم آن طور که تو رفتی در اوج جوانی و شور، با یک بازگشت بی نهایت پرشکوه همراه خواهد بود. کاش باشم و ببینمت

  • ۹
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • سر مست
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۰۳

    حسادت

    خواب ندارم امشب. باید قبول کنم و قیافه های مثبت اندیشم را کنار بگذارم. باید ورود حسادت تازه وارد را بپذیرم. حسادت بی سر و صدا وارد می شود، خیلی بی سر و صدا تر از آنکه عشق ...

    من شما دو تا را به قول جوانها، شیپ می کنم. خیلی به هم می آئید. اصلا یک روح در دو بدن هستید. 

    اینکه قبلش به خاطر دوست داشتن، فکر می کردم من و تو به هم مانندیم، چه اشتباه فاحشی بود.

    چه اشتباه فاحشی بود.

    من توی خیابانِ آن انقلابِ کذایی، که تو خوب از خاطرت زدوده ای اش، پر سر و صدا ظاهر شده بودم و در حد واندازه ی سرکردگی...

    تو ساکت و کار راه بیانداز گوشه ای شعار روی پلاکاردها خطاطی می کردی...و خدا می داند اگر دوستت نداشتم، می پریدم توی دستت و  نمی گذاشتم آن کمالگرایی شیکت را توی خطاطی های خیابانی اسراف کنی.

    هر جا که سخنرانی های من را نمی فهمیدی یا برایشان هیجان زده نمی شدی، توی لب می رفتم . به فکر می افتادم که من بعد از در دیگری وارد بحث شوم....

    من غرق شور کاذب انقلابی، تو شوریده ی عشقی واقعی..‌

    خیلی زود از من کنار کشیدی، اما من به همان سلامهای تصادفی در پاتوقهای سازمانی قانع بودم.

    تو ...تو که قانع نبودی اما به یک عشق جدید به یک آرزو دست پیدا کردی.

    حالا دیگر همه چیز گذشته است. حسادت من را هم جدی نگیر. ولی خودم می گیرمش، و ازش الکل در می آورم قطره ای هزار ...

    با تو خیلی چیزها را اولین بار تجربه کردم...

    ظاهرا حسادت هم یکی شان است.

     

    راستش را بخواهی تو نباید از گنده بازی های من بترسی، اگر قول بدهی توی باغستان روحت اندازه ی یک درخت انگور، به من جا می دهی، تو و آرزویت را تا آخر عمر حمایت می کنم.

    غد بازی در نیاور، نگو خیر نیازی به حمایتت نیست و ازین صحبتها.

    نکند ترس  من بجاست که تو به کلی منکر من شده ای؟..که تو همه جل و پلاس من را از پنجره ی خاطرت پرت کرده ای توی زباله دانی؟...

    بگو که چنین نکرده ای...

  • ۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • سر مست
    • سه شنبه ۲۲ خرداد ۰۳

    باید به خود جرات داد

    از پیش حضرت معصومه که برگشتیم، توی خانه تلوزیون، بانوی بسیار زیبایی را نشان می داد که با وجود مرور سن و سال و چین و چروکها، چهره ی گیرا و دوست داشتنی ای داشت.

    بانو داشت خاطرات زندانش را تعریف می کرد.

    خاطرات زندان یک بانوی دیگر را هم.

    راجع به آن بانوی دیگر که بسیار اسمش را شنیده بودم، کنجکاو تر شدم و رفتم  به تحقیقات و به خودم گفتم من این خانم را می نویسم.

    یک روز اگر روح قشنگ خودش یاریم کند ...

    و نوشته را شاید 

    از همان جا شروع می کنم که در آفتاب مرداد، پتو پوش، راه می افتاد به طرف دیواره های شیشه ای ملاقات. رضوانه ی چهارده ساله اش هم پتویی به بر، پاکشان و زخمی همراهیش می کرد.  ملاقاتیها هفت فرزند  سه تا شانزده ساله اش بودند...

    ..بانویی که آنقدر شکنجه شد که تمام تنش زخم شد، زخمها عفونت شد، عفونتها سرطان شد  اما مهر سکوت از روی لبش نشکست. رندی که برای انکار علم  و سپس اتهامات خودش  علیه رژیم، توی زندان یک سال حین شکنجه ها، سواد را از نو آموخت.

    و بعد به وسیله ی زخمهایش کارش تا پای شهادت رفت که مجبور شدند آزادش کنند تا علاوه بر شهید آیت الله سعیدی  و سایرین یک شهید زن شکنجه دیده روی دستشان نماند و بعد به خاطر تهدیداتی که بعد آزادی علیهش وجود داشت مجبور شد هشت فرزند و خانمان را رها کند و به نجف و ترکیه و نوفل لوشاتو تبعید شود....

    بانویی که بعدها فرمانده سپاه همدان شد...

    نماینده مجلس شد

    اما هرگز ...اینها که گفتم معرف او نیست!

    مساله ای که می خواهم بدان بپردازم این است که او از کجا شروع کرد و پله ها چطور سر راهش قرار گرفتند...

    ف کنارم نشسته  و می خواند و  خنده کنان می گوید: مامان اصن بهت نمیاد مساله ای وجود داشته باشه که تو بخواهی "بدان بپردازی!" 

    ف جان من را مسخره نکن من گناه دارم!

    هیچی می خواستم ببینم چطور می شود راه رفت ....

    دیگه نمی تونم ادامه بدم...تقصیر ف شد!!!!!

     

     

    همه را گفتم که بگویم: امروز سالروز تولد بانو مرضیه حدیدچی بود اگر هنوز زنده بود امروز هشتاد و پنج سالش شده بود...روحش شاد

  • ۷
  • نظرات [ ۷ ]
    • سر مست
    • دوشنبه ۲۱ خرداد ۰۳

    الکل، معرفتِ همه چیز است و همه چیزِ معرفت

    از چه چیزهایی می شود الکل گرفت؟

    اگر دستگاه مناسب داشته باشی از نان خشک بیات هم می شود الکل گرفت. انگور را بیخودی توی بوق و کرنا کرده اند.

    و اما دستگاه مناسب:

    توی خانه تکانی، یادداشتهای بیست و شش سال پیشم را پیدا کردم.

    دست خطم کمی به قول  کوزکو، لچر بود. اما توی آن دفترچه خاک خورده، جمله ای دیدم که همزمان شادی و اندوه، هجوم آورد. نوشته بودم:

    "من در عشرتکده ای زندگی می کنم"

    راست می گفتم، خوب یادم می آید که چطور از دیدن او تنم می لرزید و کیفور می شدم. اگر یک روز توی کلاس تصمیم می گرفت بیاید کنار من بنشیند فردایش به شکرانه، روزه می گرفتم. 

    می دانم اینطور دوستی ها بین نوجوانها نوبر نیست، ولی مزه  الکلی که توی خونم می جوشید را هنوز به یاد دارم.

    حتی آن دو سالی که بی محلی می کرد و هر شب خوابش را می دیدم، عوالمی در کار بود که با خودم فکر می کردم، کس ندیدست و نشنیدست. یادم هست یک مژه اش را لای دستمال کاغذی نگه داشته بودم و برای آن مژه، اشک می ریختم، اگر یک روز گل نرگس دست کسی می دیدم، آن روز قشنگ ترین روز بود، چون تخلص شعری او :  نرگس بود.

    بر یک موجود دوازده سیزده ساله حرجی نیست، اما امروز چرا؟

    ای کاش این الکل به بچه هایم، هم می رسید .

    این عجیب نیست که بچه هایم بیشتر در کار رنج کشیدن و ناراحتی هستند؟

    کم کم که خیسانده در الکل، رشد کردم، به یک فلسفه شخصی رسیدم . رشد که می گویم یعنی از هزار و هشتصد گرم روز اول زندگیم رسیدم به مثلا چهل پنجاه هزار گرم ....

    فلسفه ای که رویم را زیاد کردم و توی یک مثلا رمان، درباره اش قلمفرسایی کردم. رمانی که موفق نبود، خوانده نشد، چنگی به دل نزد....و برای همین مجبورم خلاصه اش را برای مخاطبان وبلاگم تعریف کنم، که فلسفه شخصی ام را ترویج کرده باشم و الکل این مرحله را هم زده باشم به بدن.

    می دانم که این کارها خیلی خطرناک است ولی مرتب مرتکب شده ام...

    آنه شرلی روی چیزها، اسم می گذاشت

    من روی اسم ها و رسمها، معنا و بدعت خودم را سوار می کردم.

    مثلا طبق روحیه ی کامجویم، شناختن و کشف کردن آدمها و پدیده ها در نظر من مکیدن عصاره ی وجودی آنها بود. یک نی می گذاری داخل بغرنج ترین معضل بشری و عصاره اش را می مکی ...چیزی که در مذاقت حس می کنی، می شود شناخت آن معضل.

    خب اولا آیا کسی اعتراض دارد که عصاره کشی از همه چیز، یک نوع کاملی از شناختن آن چیز است؟

    ثانیا آیا کسی اعتراضی دارد که به ادعا یا واقعی، اگر فناوری عصاره گیری را در اختیار داشته باشیم، عرق گیری سهل است و انسان این کاره می شود و حتی از رنجهای فوق بشری هم الکل استخراج خواهد کرد؟

    اما عشق، نمی دانم کجای این سیستم به او منصوب است، شاید همه کاره او باشد: عشق را می گویم!

    نکته ایمنی:

     در این فناوری نوآوری های نسنجیده ای که هنوز در مرحله آزمایشی هستند ممکن است جان شما را بگیرد.

    مثلا ممکن است آدم وقتی به یک جمله ناب در زمینه معرفت برخورد می کند، بدعت تازه ای باب  کند:

    در یک متن مربوط به معرفت، از قول یک استاد برجسته و نامی نوشته بود:

    خدایا منظور تو از آشنا کردن من به احوال و اطوار و آثار گوناگون این بود که تو را در همه چیز بشناسم تا  تو را در هیج چیز مجهول نگذاشته باشم.***

    وی وقتی با این جمله برخورد کرد که دست و پای دلش توی بد گلی فرومانده بود.

    ناگهان به نیروی بدعت جان تازه ای گرفت و گفت: خوب کردم که توی گل فرو رفتم، می خواهم خدا را اینجا توی گل هم شناخته باشم.....

    *** حسین بن علی، دعای عرفه

     

     

    بعد نوشت: درود بر روان پاکت که اهل روضه ای. حالا رفته ای خدا را توی اردوگاه نصیرات بشناسی

  • ۵
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • سر مست
    • يكشنبه ۲۰ خرداد ۰۳

    اندیشگی

     یکی بود یکی نبود، چهار قرن قبل از میلاد بود، برده داری جریان داشت، آتنی ها کار سنگینی برای انجام، نداشتند، چون برده ها کارها را انجام می دادند، پس نشستند به فکر کردن و فلسفه یونان قدیم را به وجود آوردند. 

    این مضمون را فکر کنم توی دنیای صوفی خواندم و لبخند پت و پهنی به اندازه تاریخ اندیشه بشری نصیبم شد.

    سکوت کم یابی فراهم شده اینجا، آهستگی روزی شده، مثلا صبح عوض شتابزده راهی اداره شدن، پدر مادر وار، دخترمان را بردیم درمانگاه و بالای سر سرمش ایستادیم به قطره شماری کردن و مزه پراندن، بعد هم آهسته و بچه ندیده وار سوارش کردیم و رساندیمش به محل امتحان، زود رسیده بودیم ، لب یکی از کتابفروشیهای انقلاب، نشستیم و سر به زانویمان گذاشت و همین طور که از مجاورت کتابها، بخارهای اندیشه داشت منگ و بی زمان و رها، کارمان را می ساخت، از سکوت پیش آمده شگفت زده شدیم.

    انگار نه انگار که توی اداره یک پروژه ی سنگین انتظارمان را می کشد و انگار نه انگار که مدتهاست آب خوش از گلوی خلوتمان با خودمان پائین نرفته است، بس که در تب و تابهای عجیب و غریب، گذرانده ایم و پیچ خورده ایم دور خودمان و دور وا دور زده ایم و سرمان گیج رفته است حسابی

    سرمان گیچ رفته است در این دوره ی پر آشوب شلوغ که به اندازه ی سر زدن به خویشتن خلوت و سکوت و فرصت گیر کسی نمی آید.

    جدا آن عزیزی که فرمود می اندیشم پس هستم، نفسش از چه جای گرمی بر می آمده است.

    خدا شاهد است که ما هم هستیم، و بابت این بودن تاوانهای سنگین هم می دهیم اما اندیشگی ندارد زنده بودن هایمان ...

    اشکالی ندارد ضمیر جمع در مورد خودم به کار ببرم؟

    تا اینکه از طراوت سکوت پیش آمده استفاده کردم و سری به بیان زدم:

    دیدم چه جالب نوشته است  آرامش

    راست است که برگشتن به طبیعت، جواب است.

     فیلسوفهای هر دوره برای دردهای بی درمان آن دوره، فلسفه اختراع می کنند، و ما هنوز خبر نداریم فیلسوفهای ما برای دردهای بی درمان ما چه اندیشه ای بار گذاشته اند روی اجاق.

    دیده بودم که اسپینوزا، شاید روزی که دچار معلولیت اخلاقی شده بود و نمی توانست خودش را از یک چرخه ی منحط بیرون بیاورد، بانگ برداشت که ظاهرا ما موجوداتی مجبور هستیم.

    دیده بودم که آرنت، شاید روزی که از بیم سوختن در کوره های آدم سوزی به نیویورک پناهنده شد، بانگ برداشت که در عصر ظلمت، تک تک انسانها تعیین کننده هستند.

    و دیدم که آرون بوشنل، وقتی کل دنیا را در حل کردن مساله نسل کشی ناتوان دید، خودش را سوزاند و علیه فلسفه و فن آوری و علم و تمام دستاوردهای روز بشری، افشاگری کرد 

    اما اینجا هم باید به یک طبیعتی برگشت کرد. به طبیعتی که توی دامنش بشر بیشتر فکر کند :چه شد که اینطور شد؟

    اصلا بیخیال جهان، سیا حالا که آرامش داری بگو، می خواستی به کجا بروی که گم شدی؟

    خانه به خانه کو به کو....

     

  • ۴
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • سر مست
    • شنبه ۱۹ خرداد ۰۳

    با سپاس ویژه از حضرت ابراهیم

    که بتها را شکست...که بت آخر را نشکست

    ..

    از شفق برگرد ای راز بزرگ* بازگرد ای مثنوی ساز بزرگ

    عشق ای تنها صدا تنها طنین* ای بت آخر تو مشکن در زمین

    بی تو لحن زنده بودن مبهم است* بی تو رفتار سرودن مبهم است

    بی تو طعم واژه ی بودن گس است* بی تو مفهوم شقایق نارس است

    دارد انسان بی بلندی می شود* مهربانی بسته بندی می شود

    عشق را در عصر ما سر می برند* مردم ما خون عاشق می خورند

    عصر ما عصر سیاست پیشه هاست* عصر خشک طاسی اندیشه هاست

    عصر درک تیره ی انسان ز دین* عصر استنباط سربی از زمین

    این عفونت در عروق عصر ماست* این صدای عهد بوق عصر ماست!.

    احمد عزیزی  دیوان مثنوی کفشهای مکاشفه

    چند روز پیش رفته بودیم عیادت عمو حسین، قم. و بعدشم زیارت ....این سزاوار نیست که توی حرمها،دیگه منو بدون تو نمی پذیرن! خانوم دید که با تو، توی دلم قهرم، گفت تا برای تو دعا نکنم اصلا دعاهای من رو نمی شنوه! انصاف نیست که از ستمکاری مثل تو حمایت می کنند.

    به هر حال یه آمین از ته دل بگو چون توی حرم این دعاها رو با هم خوندیم:

  • ۲
  • نظرات [ ۵ ]
    • سر مست
    • جمعه ۱۸ خرداد ۰۳

    جنگ در وبلاگ

    دو تا از دوستان توی بیان درگیر شدند.یکی نقد یا ضدیتش با محتوای صفحه دیگری را پس از تذکرها، از طریق یک یادداشت نیمه علنی با عبارات نه چندان دوستانه برملا کرد. 

    من نمی دانستم این یادداشت به مخاطبش برخورد نکرده، و اتفاقی، طی گفتگویی آن را برملا کردم.

    یادداشت مودبانه ی بسیار موهنی بود. از آنها که از ریشه می سوزاند. راستی که زشت بود.اما سخن چینی ناخواسته ی من زشتی را به جنگ تبدیل کرد. جنگی که از آن دوری کردم و دوست عزیزم را در آن دست تنها گذاشتم. 

    امروز صبح خواب خیلی بدی دیدم که بعد از تاملاتی متوجه شدم درباره حق الناس است. درباره حقی که از آن طرفداری نکردم و حق دار را در مقابله با توهین کننده، بی یاور گذاشتم.

    نمی دانم هیچ کدام از طرفین دعوا اینجا را می خوانند یا نه

    اما دنبال راهی برای جبران مافات هستم.

    نمی دانم باید  با کسی که قلم به اهانت برداشت رودر رو بجنگم یا باید او را نادیده بگیرم

    اما از اینکه باعث شدم یادداشت نیمه علنی، برملا شود، مسئولیت خودم از جنگ افروزی را می پذیرم.

    شرح مفصل ماجرا در صورتی داده می شود که مخاطبان بطلبند.

    استغفار و طلب حلالیت

  • ۳
  • نظرات [ ۸ ]
    • سر مست
    • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۰۳

    لیست مایحتاج یک سیاه مست ایرانی

    ۱- من ایرانیم. نود درصد کشورم را بیابان و نود درصد وطن-بینی (مترادف جهان بینی)ام را افتخار تشکیل می دهد.

    اما همانطور که آن ده درصد غیر بیابانی، تعیین کننده  است آن ده درصد غیر افتخاری هم....

    ۲- آزاد اندیشی ابراهیم علیه السلام خیلی برای من عبرت داشت، آنجا که در مساله ای ورود کرد که اساسا به او ربطی هم نداشت:

    خدایا چطور مرده ها را زنده خواهی کرد

    سوالهایم  اینهاست که

    ۱-اگر اسرائیل در تمام اتاق فرمانهای جهان آدم داشته باشد و همینطور در اتاق فرمان ایران  ..؟

    ۲-چرا اقدامات یمنی ها در جانبداری از غزه، پسندیده است اما از ایران، اقدامات مشابه نباید خواست؟

    ۳-چرا حرکتهای اسرائیل علیه ایرانیها در سیزده دی کرمان و در سیزده خرداد سوریه بی جواب ماند و جوابی که به حرکت سیزده فروردین داده شد چرا تکرار نمی شود؟ 

    ۴-چرا ورود ایران به جنگ بد است؟

    آن هم وقتی رهبر می گوید جنگ اخیر، معادلات را به نفع کشورهای منطقه غرب آسیا تغییر داد و هژمونی اسرائیل را شکست. 

    آن هم وقتی جنگ اخیر تجاوز اسرائیل از طریق جمهوری آذربایجان، به ایران را متوقف کرد؟

    ۵-چرا آزاد اندیشی  به اندازه ولایت مداری ترویج نمی شود آن هم وقتی خود ولی مداوما خواستار آزاد اندیشی است؟

     

    من بعنوان یک ایرانی نگران و آزاد اندیش، قبل و بعد از جواب سوالهایم  نیاز ضروری کشورم به سه چیز را تشخیص داده ام...تهیه شود:

    ۱- آزاد اندیشی

    ۲-ولایت مداری

    ۳- جنگ

     

     

     

  • ۴
  • نظرات [ ۷ ]
    • سر مست
    • چهارشنبه ۱۶ خرداد ۰۳